تبليغاتX
«(¯´v´¯)تنها در انتظار یار(¯´v´¯)»

«(¯´v´¯)تنها در انتظار یار(¯´v´¯)»

:::...چشم انتضار من باش تنها تو يار من باش ای آخرين اميدم ای نازنين ترين يار...:::



وقتی که دلت برا کسی خیلی تنگ میشه چیکار میکنی؟

مخصوصا وقتی که اون شخص رو خیلی دوست داشته باشی

یکی من

وقتی که دلم میگیره میرم طرف چیزی که سرگرمم کنه

مثلا کامپیوتر یا موسیقی گوش میدم که دلتنگیامو خالی کنم

یا اینکه میشینم با یکی از دوستام میچتم هر چی توو دلمه خالی میکنم

یا اینکه میام سراغ وبلاگام یه چیزی مینویسم که هم دلم یه جورایی خالی بشه هم اینکه

یه خاطره ای نوشته باشم!

شما وقتی دلتون تنگ میشه چیکار میکنید؟

مرسی از شما دوستا خوبم

بای

+نوشته شده درشنبه هشتم دی 1386ساعت 3:37 توسط مریم خانوم |

شمع

ســـــــــــــــــــــــلام

سلام به همه ی دوستانی که طی این چند ماهی که نبودم به وبلاگم سر زدند و نظر دادن یا حال ما رو

پرسیدن! نمیخوام نام ببرم ولی جای تشکر هست برای یکی از دوستان که واقعا به یاد من بود (میلاد آقا)

بگذریم ببخشید اگه اومدم آبیدم ولی بهتون سر نزدم!

یکی از دوستان گفته بود که چرا شمعی روشن نمیکنید منم این شمع رو روشن کردم!

عید حضرت عیسی مسیح رو به همتون تبریک میگم

و به خصوص به دوستان مسیحیمون!

من در این چند ماه به همدم خودم رسیدم!

دوستدار همیشگیتون مریم خانوم

MeRrY  cHriStMaS

MeRrY  cHriStMaS

+نوشته شده درپنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:6 توسط مریم خانوم |

سلام دوستان خوبید این بار نتونستم شعری بنویسم

ببخشید رفتنم به ایران خیلی سریع شد

نتونستم بهتون سر بزنم

دوستدار همگــــــــــــــــــــــــــي

مريم خانوم

التماس دعا

+نوشته شده دردوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:58 توسط مریم خانوم |

سلام به همه ی شما دوستان گلم

خوبید؟

ببخشید که نتونستم به شما سر بزنم

خوشحال شدم که به یادم بودید

من اینترنتم قطع بود نتونستم آپ کنم یا به شما سر بزنم

حالا هم وقت نکردم به همتون سر بزنم ببخشید

ولی سر فرصت از همتون تشکر میکنم

باای 

اکنون که مینویسم میدانم که بسیار نمیدانم
نمیدانم فردا چه میشود و هم پس فردا
نمیدانم چه چیز منو تو را به انتظار خود نشانده..
و این گوی سرنوشت چه برای منو تو رقم خواهد زند
اکنون که به انتظار نشسته ام
تا خبری از تو به من رسد
شاید خوش و شاید هم ناخوش،
خاطراتی نه چندان دور ولی در راه دور شدن
شیرینی را زیر پوستم می چشاند
دوست داشتنهایی که روح زندگی را جاوید میساخت
روزهایی که قطره قطره اشکهایمان را برای یکدیگر جاری میساخت
و شبهایی که بوی تابستان و زمستان های بارانی میداد..
تابستانهای شلوغ
زیردرختهای پر ازدحام
صدای فریاد کودکان
نان.. پنیر.. و زیراندازی پر از زندگی..
سقفی پر از آسمان
و فرشی بر فرش سبزیها..
من و تو..
و محفل کوچک دلهایمان...
مهم نبود ابری یا آفتاب
فقط من باید بودم و تو
کنار یکدیگر
روی تک زیلوی خانه مان...
آرزوی سقفی داشتیم کوتاهتر
و خاموشتر..
و نمیدانستیم هیچوقت بیش از این خوشبخت نخواهیم بود...
امروز که شاید چیزی نمانده که دستهایمان از هم دورشوند
امروز که شاید آخرین دو زنگی باشد که بر درخانه ام میخورد
و شاید آخرین ظهر بهاری که از ساعت 12انتظارتو را میکشد..
با خود می اندیشم..
و نگاهی می اندازم به روزهایی که در بی خبریمان گذشت..
در عادتمان... در غفلتمان..
چقدر زیر سقفی که روزی آرزویمان بود، یکدیگر را آزردیم..
چقدر ندانستیم
و چقدر نخواستیم..
گله ای ندارم از آنچه با من و تو گذشت چون شاید گریزی از آن نبود
و غصه ای هم نانباشته ام
فقط قطره اشکی میریزم..
به حال آدمها
که جز در خیسی ندامت داشتن را نمیبینند

+نوشته شده درجمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:0 توسط مریم خانوم |